تبليغاتX
چیزهایی هست که نمی دانی

هنوز چیزهایی برای فهمیدن هست...

هر وقت احساس خوشبختی کردم حسابی از دلم در اومد

اولین بار 4سال پیش بود

و آخرین بار همین اواخر

و همین امشب خوشبختی من از من گرفته شد....

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 0:45 نويسنده ساناز |
برای اولین بار فکر می کنم تو را از دست داده ام...

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 0:19 نويسنده ساناز |
خیال بودنت هر شب در دلم پر می زند

و دلم از نبودنت پرپر می زند...

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 0:39 نويسنده ساناز |
رنگی می شوم.رنگارنگ می شوم

سرخ

زرد

آبی

هر رنگی-حتی سیاه

حتی سپید

اصلا سپیدگاه می شوم

یا که نه

سیاهی چشم هایت

و تو مهتاب می شوی...

آری این خوب است

تو مهتاب می شوی و من آسمان تو می شوم...

مهتابم می شوی آیا؟

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 20:24 نويسنده ساناز |
چقدر آدم های دور و برم خاکستری هستن

حالم داره از این همه یکنواخت بودن آدما به هم می خوره

واسه همینه که وقتی من سبز می شم همه با انگشت بهم اشاره می کنن

+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 21:26 نويسنده ساناز |
حرف هایی که به ظاهر سختگیرانه گفته می شه خیلی بهتر از دلسوزی ها و مهربونی هایی هست که بوی لجن می ده...

مایه ی تاسفه که بیشتر آدم ها فریب مهربونی های دروغین رو می خورند

در حالی که حقیقت جای دیگه ست...

+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 23:32 نويسنده ساناز |
به دوست داشتنی هایت شک می کنی ،به خودت شک می کنی

راهی که تا دیروز پر از روشنایی و نور و امید بود اکنون در مه گم شده حتی نمی توانی یک قدمی ت را ببینی.

به سبز لجنی ت فکر می کنی که تمامیتت را روی کاغذ می آورد.

به دست هایت نگاه می کنی ،به دست هایت نگاه می کنی  و از خودت می پرسی دست هایت را برای ]چه ساخته ای؟آری من خود،دست هایم را ساخته ام.دست هایم و مغزم دارند تاوان نادانی هایم را می دهند.

نمی دانم پاهایم را کج گذاشته ام یا که چراغم به من دروغ گفت،که راه تیره و گنگ و نامعلوم بود،که من نمی دانستم راه این است یا که شاید خودِـ راه من را فریب داد.راهی که زیبا می نمود اما اکنون هیچ چیز از آن نمی دانم.تمام فکرم مشغول همین راه و همین جاده ست.

به کجا باید بروم؟

که آیا می توانم به روشنایی گذشته هنوز دلگرم باشم یا آنکه پی به دروغی برم که شاید واقعا هم دروغ نباشد.هنوز سردرگم در میان افکار تیره و روشن موج می زنم.

این جا چیزهایی هست که بتوانم کوله م را با آن پر کنم.احسا خالی بودن می کنم.مثل این است که بعد از سال ها تجربه و سنگینی بار ،حال کسی کوله ت را باز کرده و بدون آن که خودت هم بدانی هر آن چه را که داشته ای از دست داده ای.همه ی آن چیزهایی که به آن می نازیدی و سرت را می توانستی بلند کنی و با خود بگویی:این منم!

حتی می توانستی فریاد بزنی و موجودیتت خودت را با همه در میان بگذاری.

هر آن چه که هستی...

اما اکنون که صدایم رساتر،پاهایم پایدارتر و دست هایم گشوده تر از هر وقت دیگری ست،چیزی را برای خود ندارم.همه چیز را از دست داده ام.

مغزم از تهی بودن پر شده.

توان فکر کردن را ندارم.

یک لحظه به این باندیش که ساعت ها  به نقطه ای خیره شوی و دریابی به هیچ چیز فکر کرده ای،تنها و تنها به هیچ چیز .همه چیز تو را در خود گم می کند،تو را در خود حل می کند و سرتاسر تو پر از هیچ می شود.دردناک است.خود را در چنین وضع فجعه باری دیدن دردناک است،دردناک،دردآور ،خشم آور

وجودت را به لرزه در می اورد.همه ی هستی ت را از تو می گیرد.

گاهی فکر می کنی حتی اکسیژن هوا را با تنفست هدر می دهی.که فرصت زندگی را از کسی می گیری.آری فکر  می کنی با زندگی کردنت فرصت زندگی را برای انسانی دیگر می گیری...

پر می شوی،خالی می شود.نه.این آن چیزی نیست که باید باشی. تو برای زندگی کردن پا به زمین گزارده ای،برای نفس کشیدن،پس با هر نفسی که می کشی با هر تپش قلبی،با هر بار گزدش خون در رگ هایت اوج بگیر،تو جزئی از این هستی شده ای،تو در زمان وجود داری،تاریخ تو را در بر خواهد گرفت،تو در زمین جاودانه ای،نیازی به شناخته شدن توسط انسان ها نداری،تو خود جاودانه ای بدون آن که حتی یک نفر تو را بشناسد و یا حتی نامت را شنیده باشد.

بلند می شودی،چاهایت را محکم بر زمین می کوبی،تو اکنون این جا در همین لحظه از زمان وجود داری،تو در لحظه ای از تاریخ زمین هستی،تو وجود داری،پس باید وجودت را به اثبات برسانی ،تو در همین لحظه در همین مکان وجود داری،باید موجود بودنت را نشان دهی،نیروهای طبیعت تو را در می یابند،به آن ها انرژی ت را منتقل کن،تاثیر خود را بگذار،درنگ مکن،دیر است.نه!

دیر نیست،اگر بدون آن که تاثیری حتی کوچک بر دنیای پیرامونت نگذاشتی و از این لحظه عبور کردی،دیر می شود.همه چیز نابود می شود،نابود می شوی!

قدم هایت را استوار بردار،یادت باشد،دست هایی داری که به وسعت همه ی آسمان می توانی یاری کنی،کواه ت را فراموش کن.این بار چیزی همراه خود داری که حتی می توانی تمام دنیا را با خود داشته باشی.

آری،خردت و اندیشه ت و قلبت

مهر می ورزی،خرد می ورزی،تمام دنیا را با خرد و مهرورزی پر می کنی.آری دنیای خودت و آن هنگام است که دست ها به سویت دراز می شود.آسمان و زمین زیر پای تو به سخره در می آیند و تو در مرکز دنیا قرار می گیری و همه چیز زیر پای تو و برای تو به سجده در می آید.

                                            بلند شو،این لحظه از آنِ توست.


+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 22:46 نويسنده ساناز |
پنج سالگی، تجاوز جسمی

هجده سالگی، تجاوز جسمی

نوزده سالگی، تجاوز روحی...

+ تاريخ شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 22:20 نويسنده ساناز |
دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد...

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد...

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد...

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد...

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد...

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد...

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد...

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد...

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد...

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد...

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد...

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد...

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد...

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد...

.

.

.

+ تاريخ شنبه پنجم آذر 1390ساعت 2:2 نويسنده ساناز |
می باری

تنها ی باری بر همه ی نبودن ها و تنهایی ها

تنها،بار همه ی تنهایی های دنیا را به دوش می کشی

به جای همه ی گریستن ها می گریی

به جای همه ی دست های خالی که از سرما خشک شده می باری

زمین تشنه را سیراب می کنی

برگ های زرد پاییز را می شویی

می باری

قدم هایم را زیر گریه ت می شمارم

و می دانم یک روز برای دیدارت چتر سفید می خرم...

+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 19:17 نويسنده ساناز |